فیلمنامه خوب به تنهایی هرگز ضامن موفقیت یک فیلم نبوده و نیست. این موضوع درمورد کارگردانی خوب، بازیگران خوب، طراحی صحنه و لباس و موسیقی خوب هم صادق است. همه پارامترها باید استاندارد و حرفهای باشند تا یک فیلم، خوب از آب دربیاید و بدرخشد. در فیلم دکور امروز به سراغ فیلمی رفتهایم که تمامی فاکتورهای یک اثر دیدنی و فوقالعاده را دارد. فیلمی که ارزش دو بار دیدن را قطعا دارد و در زمینه طراحی صحنه و لباس که موضوع مورد بحث ما در این مطلب خواهد بود نیز بینظیر عمل کرده است. فیلم The Outfit (یک دست لباس) فیلم انتخابی این هفته تیم فیلم دکور چیدانه است. با ما باشید تا جزئیات جالب این اثر را با هم بررسی کنیم.
لئونارد یک خیاط و برشگر انگلیسی است که در سال 1956 در شیکاگو و در محلهای که توسط اوباش ایربندی یعنی روی بویل اداره میشود یک مغازه خیاطی دارد و مشغول کار است. بویل و پسرش ریچی از مغازه لئونارد بعنوان یک خانه مخفی برای رد و بدل کردن پولهای کثیف استفاده میکنند. اما لئونارد شکایتی از این ماجرا ندارد، زیرا خانواده بویل و آدمهایش از بهترین مشتریان او هستند.
تمام طراحی صحنه فیلم The Outfit فقط در یک لوکیشن صورت میگیرد، درست مانند طراحی صحنه تئاتر. شاید برایتان جالب باشد اما طراحی دکوراسیونی که در یک تکلوکیشن انجام میشود امری بینهایت سخت و ماهرانه است. زیرا کارگردان باید صفر تا صد ایدههای خود را در یک مکان ثابت پیادهسازی کند و از تمامی پتانسیلهای آن محیط برای فضاسازی استفاده کند. دیگر دست تیم طراحی صحنه باز نیست تا مخاطب را به لوکیشنهای مختلف ببرند و تنوع بصری ایجاد کنند. هرآنچه قرار است اتفاق بیفتد همینجاست و عوامل باید به قدری حرفهای باشند که بیننده را دچار فرسودگی چشمی نکنند.
شاید اگر در نگاه اول به همه جای مغازه لئونارد خوب سرک بکشیم و جزئیات صحنه را با دقت بررسی کنیم چیزی جز یک خیاطخانه ساده نبینیم. هرچیز که در این مغازه وجود دارد حکایت از حرفه برشگری و خیاطی لئونارد دارد و چیزی جز این نیست. اما با همین اجزا طوری بازی شده است که در مجموع شاهد یک فضای سنگین و نسبتا مخوف باشیم، جایی که مشخصا قرار است در آن اتفاقات عجیبی رخ بدهد.
ظاهرا لئونارد به شیکاگو آمده است تا به یک زندگی ساده و بدون حاشیه ادامه بدهد، اما دچار دردسرهای بزرگی میشود. در این فیلم تقریبا تمام کاراکترها برای بقای خود میجنگند، اسلحه میکشند، آدم میکشند و جنایت میکنند، و همه این حوادث در همین مغازه کوچک اتفاق میافتد. تکنیک بکار رفته در استفاده از رنگهای سرد ناخودآگاه مخاطب را به سمت حسی مرگبار و اضطرابآور میبرد و باعث میشود فکتها را از دل اجزای صحنه بیرون بکشیم و مانند کارآگاهی تشنه به دنبال نشانهها برویم.
اگر فیلم دکورهای قبلی چیدانه را دنبال کرده باشید حتما در نمونههای مختلفی که از فیلمها و سریالهای ایرانی و خارجی آوردهایم دیدهاید که رنگ و نورپردازی چقدر میتواند در برانگیزش احساسات مخاطب تاثیرگذار باشد. احساسی که یک دکور شاد با رنگهای روشن به بیننده منتقل میکند با افکار و تاملاتی که یک دکور تیره و سنگین با خود به همراه دارد کاملا متفاوت است. اینجاست که هنر و مهارت طراح صحنه و لباس خودش را نشان میدهد و ناگفتههای فیلمنامه را با زبان تصویر به ما میگوید.
یک نگاهی به سکانسهای فیلم The Outfit بیندازید. جز چند مورد نورهای نقطهای و چراغهای متمرکز هیچ روشنایی دیگری وجود ندارد. درواقع صحنه روشن نیست جز مکانهایی که طراح میخواهد در آنجا مانور بدهد. نورپردازی محیطی در این فیلم بسیار جالب طراحی شده است. در تمام طول فیلم سعی شده است تا از نور طبیعی بیرون کمتر استفاده شود. جز در موارد خاص و با اهداف خاص.
بعنوان مثال در اوایل داستان که هنوز بیننده وارد بازیهای پیچیده نشده است برای نمایش امیدها، انگیزهها و اهداف معمولی لئونارد و منشی جوانش از نور طبیعی استفاده میشود و جوی معمولی و تاحدی امیدوارکننده برای مخاطب ایجاد میکند. هرچند در سکانسهای ابتدایی هم یک سرمای پسزمینهای به واسطه هوای گرفته و برفی که در آن قرار داریم به محیط داخل سرایت میکند.
در ابتدا قرار است مخاطب تصور کند که با یک خیاط ساده روبرو هستیم که سرش توی لاک خودش هست و به اتفاقات پیرامونی خود هیچگونه التفاتی ندارد. اما رفته رفته طراح صحنه ما را به سمت فضایی سرد و سنگین میبرد و به ما میگوید هیچکس دقیقا همان چیزی نیست که اولین بار وقتی او را دیدیم، فکر میکردیم. فیلم جلو میرود و بالاخره ماجرای اصلی برایمان شکافته میشود درحالی که در یک محیط تاریک و هراسآور قرار گرفتهایم و خودمان را برای اتفاقات منفی آماده میکنیم.
زیادهروی در استفاده از نور زرد و ایجاد حالتهای سایه روشن در طراحی صحنه همزمان هم اضطراب محیطی را تقویت میکند و هم حس و حال قدیمی بودن را به مخاطب القا میکند. بهرحال این داستان متعلق به دهه 90 میلادی است و دکوراسیون این مغازه نیز متناسب با معماری داخلی ساختمانهای همان زمان صورت گرفته است.
در مغازه لئونارد کاملا شاهد یک دکور کاملا کلاسیک و دهه نودی هستیم. بخش بزرگی از صحنه را ابزار کار لئونارد اشغال کردهاند. از کمدهای چوبی گرفته تا کشوها و قفسههایی که ابزارآلات و تکه پارچههای لئونارد را نگهداری میکنند. ماشین تحریر قدیمی و تلفن دکمهای آنتیک حس کلاسیک بودن فضا را دوچندان میکند و دیوارپوش چوبی که رنگ قهوهای سوخته آن با کفپوش و مبلمان هماهنگ است یک دکور کاملا اصیل اما قدیمی را برای مخاطب تداعی میکند. در بخشی از صحنه دیوارهای آجری تعبیه شدهاند. آجر خود به تنهایی یک متریال کلاسیک است که حتی در خانههای ایرانی هم با تکیه بر حس و حال قدیمی و نوستالژیک آن در بخشی از دکوراسیون بکار میرود. دیوارهای آجری خیاطخانه لئونارد نیز قسمتی از بار کلاسیک بودن را به دوش میکشند. همچنین ظاهر سیاه و چرکآلود آن به مخوف بودن محیط کمک کرده است و کاملا مناسب فضای جاسوسانه این مغازه است.
شاخص اصلی این دکوراسیون میز کار لئونارد است که بنا بر فیلمنامه در هرکجای قصه نقش خاصی را ایفا میکند. زمانی که لئونارد فقط در شمایل یک برشگر ساده ایفای نقش میکند این میز یک میز کار ساده است با چراغ بزرگی در بالای آن که به لئونارد در بهتر دیده شدن الگوها و برشها کمک کند. وقتی ریچی زخمی میشود او را روی این میز میخوابانند و لئونارد مانند پزشکی که بالای تخت جراحی بیمار حاضر شده با نخ و سوزن خیاطی خود دست به کار میشود و زخم گانگستر جوان را میدوزد. در نهایت زمانی که دست لئونارد برای مافیای شهر رو میشود این میز جادویی نقش یک میز بازجویی را در صحنه ایفا میکند. چراغ بزرگی که در بالای میز تعبیه شده است به ملموستر شدن تمام این موقعیتها کمک میکند.
استفاده از مبل چستر در دکور کلاسیک مغازه لئونارد یک انتخاب هوشمندانه است. مبلمان چستر ریشهای اصیل و شاهانه دارد و در گذشتههای دور توسط یک طراح مد ساخته شد، با هدف این که نجیبزادگان و سرمایهداران روی آن بنشینند بدون آن که لباسشان چروک شود. اما فلسفه استفاده از این سبک مبلمان در دکور این مغازه هم همین است. در طول فیلم بارها بر روی این مساله تاکید میشود که لئونارد خیاط لباسهای خوب و گرانقیمت است و مشتریان ثابت او اشرافزادگان شهر هستند. بنابراین باید مبلمانی در خور شان و جایگاه مشتریان در این فضا وجود داشته باشد.
جالب است که استفاده از تناژهای تیره علاوه بر دکوراسیون در طراحی لباس فیلم The Outfit نیز دیده میشود. با پوشاندن لباسهای قهوهای، خاکستری، مشکی و این دست رنگهای سنگین و باوقار بر تن کاراکترها از یک منظر بر روی اشرافزاده بودن آنها تاکید شده و از جهت دیگر نظم بصری فضا نیز حفظ شده است. از طرفی در فیلم تاکید میشود که لئونارد بلد نیست لباس زنانه بدوزد، اما در عوض یک نقش و در حقیقت تنها نقشی که در این فیلم از رنگهای شاد و متفاوت استفاده میکند میبل است. دختر جوانی که آرزوهای دور و دراز در سر دارد و با پوشیدن گهگاه لباسهای شاد سردی فضا را میشکند و با رنگ پاشیدن به صحنه به چشم مخاطب پس از دیدن اینهمه رنگ تیره و تاریک استراحت میدهد.
در سکانس پایانی فیلم شاهد خروج هالیوودی کاتر از مغازه هستیم. این دو تصویر را با همدیگر مقایسه کنید. تصویر اول در ابتدای فیلم نمایش داده میشود، یک فریم از مغازه لئونارد که در یک شب برفی و سرد در محله مخوفی از شیکاگو واقع شده است. اما در سکانس پایانی که لئونارد از خیاطخانه خارج میشود در حالی که شروران شهر از بین رفتهاند نور امیددهنده خورشید میتابد و منظرهای از آزادی نمایان میشود.
گراهام مور، کارگردان فیلم The Outfit نظر جالبی درمورد فیلم خود دارد: «فیلم باید شبیه یکی از کت و شلوارهای لئونارد میشد، به این معنی که جنبهای کلاسیک داشته باشد، زیبا و ظریف باشد و همهچیز دقیق باشد، ایستا نباشد. ما عملاً دوربین را دائم جابهجا میکردیم. دوربین کاملاً متحرک است، اما هیچوقت روی دست نیست. همیشه روی چرخها حرکت میکند و هر حرکت دوربین دقیقاً با حرکت بازیگران هماهنگ است؛ با بدن بازیگران حرکت میکند، درست مثل یک کت و شلوار».
نظر شما درمورد این فیلم درام-جنایی چیست؟ فکر میکنید چه نقایصی در این طراحی دکوراسیون وجود دارد که ما به آن شااره نکردهایم؟ با ما در میان بگذارید.